مسعود رجوی-رمضان ۱۳۹۳- قسمت سوم

نمونه تاریخی

مرحله اول

مبارزه ایدئولوژیکی پیامبر با بنی اسراییل

تا اینجا سه آیه را خواندیم، بعد از این سه آیه، که قانونمندیها و سمت حرکت تکامل و دینامیسم و کلید گره گشای قفلها را در جنگ با موانع تکامل نشان داد. به‌عنوان نمونه به نبرد تاریخی طالوت و جالوت که در ذیل همین آیه ”احیا“ است می‌پردازد. داوود نوجوان نیز در اثنای همین نبرد به صحنه می‌آید و می‌درخشد. آن هم با دست خالی و فقط یک فلاخن و سنگی که با آن، هیولا را می‌کشد.

این آیات را در سال ۶۸ هم خوانده‌ایم. اما حالا که بعد از ربع قرن مرور می‌کنیم، مقایسه کنید که فهم هر یک از ما در پراتیک انقلابی و مبارزاتی تا کجا تفاوت کرده است. پراتیک انقلابی، تئوری را غنا می‌بخشد و تئوری به نوبه خود چتر عمل انقلابی است و از آن پشتیبانی می‌کند.

داستان مربوط به بیش از ۳ هزار سال قبل است. حدود ۲۵۰ سال پس از درگذشت موسی که قوم را از زیر ستم فرعونی به ارض موعود رسانده بود، آموزشها و نقشه‌مسیر موسی به فراموشی سپرده شده و آخوندها و اَشراف زمانه به هر سو منحرف می‌شدند.

أَلَمْ تَرَ إِلَی الْمَلإِ مِن بَنِی إِسْرَائِیلَ مِن بَعْدِ مُوسَی

آیا ندیدی جماعت و طبقه حاکم بنی اسراییل را بعد از موسی؟

إِذْ قَالُواْ لِنَبِی لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِکا نُّقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ

هنگامی که به پیامبری که برای آنها بود گفتند برای ما شاهی انتخاب کن تا با او در راه خدا بجنگیم

داستان این بود که چند نسل بعد از حضرت موسی، وضع آنها خراب و گسیخته بود و در جنگها با دشمنانشان پیاپی شکست می‌خوردند. تعداد زیادی از پسرانشان هم به بردگی و اسارت رفته بودند اما یارای جنبش و حرکت و جنگ نداشتند. عاقبت وقتی که مستاصل شدند به سراغ پیامبرشان سموئیل رفتند. سموئیل همان تلفظ عبری اسماعیل است و معنی شنوای خدا را می‌دهد.

برخلاف سایر اقوام به‌خاطر سنتی که از زمان حضرت موسی گذاشته بود، شاه یا مَلِک و کسی مثل فرعون در کار نبود و از شر آن خلاص بودند. ولی وقتی کار به جای باریک کشید، در قیاس با سایر اقوام، گمان کردند که مشکل در نداشتن شاه و حاکم مستبد است، به نزد سموئیل رفتند و گفتند تو هم مثل بقیه اقوام و سرزمینها، برای ما یک شاه معین کن تا به امور ما نظم و نظام بدهد تا در راه خدا بجنگیم!

سموئیل از این‌که آنها از او مانند سایر اقوام، شاه و فرمانروای مستبد می‌خواهند و چاره کار را در این می‌بینند و از اصل موضوع غافلند، برآشفت. به تفصیل برای آنها توضیح داد که فرمانروا و شاه مستبد چه آثار و زیانهایی دارد. از جمله گفت اگر مثل بقیه شاه و ملک می‌خواهید، بدانید که چه بلاهایی به سر شما و بر سر پسران و دخترانتان خواهد آورد. از آنها برای مزارع و کاخهای خودش بهره کشی خواهد کرد و سربازان را به خدمت خودش خواهد گرفت.

اما شیوخ یعنی همان طبقه حاکم و قشر ذی نفوذ دست بردار نبودند و گفتند سرزمین و شهرهای ما از دست می‌رود و تو هم باید مثل بقیه برای ما یک شاه منصوب کنی تا بجنگیم.

در قدم بعد سموئیل سراغ اصل موضوع رفت و گفت از کجا بدانم که اگر جنگ به پای شما نوشته شود شما قبول می‌کنید و طفره نخواهید رفت؟

قَالَ هَلْ عَسَیتُمْ إِن کتِبَ عَلَیکمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُواْ

گفت اگر بر شما کارزار واجب شد آیا اهلش خواهید بود؟آیا جا نمی‌زنید؟ او به‌خوبی به عارضه‌ای که آنها را فراگرفته بود (همان نجنگ) و تن‌دادن به وضعیت موجود را اشراف داشت. در حالی‌که آنها می‌خواستند با منصوب کردن شاه مسأله را حل کنند.

قَالُواْ وَمَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِیارِنَا وَأَبْنَآئِنَا

گفتند ما را چه می‌شود که نجنگیم در راه خدا در حالی که دشمن ما را از سرزمین‌هایمان اخراج کرده و فرزندانمان را هم به اسارت گرفته و برده است

قرآن خلاصه می‌گوید و در یک جمله همه چیز را فشرده می‌کند:

فَلَمَّا کتِبَ عَلَیهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْاْ إِلاَّ قَلِیلاً مِّنْهُمْ وَاللّهُ عَلِیم بِالظَّالِمِینَ (۲۴۶)

اما ته خط وقتی که جنگ و کارزار بر آنها مقرر شد، جا زدند و دستها رو شد مگر اندکی و خدا به این ستمکاری آنها بر خود و بر قومشان آگاه بود. معلوم شد که شاه می‌خواسته‌اند تا به شیوه سایرین هوای آنها را داشته باشد اما با سرکوب و سربازگیری اجباری از اقشار محروم، منافع آنها و سرزمین‌شان را حفظ کند.

نفس این‌که بخواهند امورشان نظم و نظامی پیدا کند، چیز بدی نبود. اما نهایتاً روشن شد که مشکل چیز دیگری است همان مشکلی که در آیات قبلی خدا آن را زیر ذره‌بین برد همان مشکل برنخاستن و قیام نکردن و دست نکشیدن از زندگی عادی در برابر دشمن.

وَقَالَ لَهُمْ نَبِیهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکمْ طَالُوتَ مَلِکا

سرانجام پیامبرشان گفت: بفرمایید، شاه یا فرمانروا و حاکم و زمامدار می‌خواستید، خدا برایتان طالوت را برگزید و من فقط معرفی می‌کنم. اسمش طالوت است. شاید این اسم را به‌خاطر رشادت و طول قد و هیکل قوی برایش گذاشته بودند. اما مشکل در این بود که از قشر حاکم نبود. ثروتمند هم نبود. اینجا ایرادگیریهای طبقه حاکم فوران کرد و به انواع ایرادگیریها پرداختند. چرا طالوت؟ چرا یکی از خود ما نباشد. انتظارشان معرفی کسی در همان سیکل بسته هیأت حاکمه بود.

قَالُوَاْ أَنَّی یکونُ لَهُ الْمُلْک عَلَینَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْک مِنْهُ وَلَمْ یؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ